تبليغاتX
** درحسرت دیدار تو آواره ترینم * قدمتان بروی چشم* منتظر نظر های قشنگتون هستم*با سپاس کیر خر**
در حسرت دیدار تو آواره ترینم



    

آدمک اخر دنیاست  بخند...                       

                            ادمک مرگ همین جاست بخند

 دست خطی که تو را عاشق کرد

                             شوخی کاغذی ماست بخند

ادمک خر نشوی گریه کنی

                             کل دنیا سراب است بخند

 ان خدایی که بزرگش خواندی

                             به خدا مثل تو تنهاست بخند

.....................................................

دوستان عزیز من احساس می کنم که مطالب من یه جورایی فقط به دردخودم می خوره

به همین خاطرازاین به بعددوست خوبم اقا محسن به جای من پست میده امیدوارم نوشته هاش

بتونه شما را راضی نگه داره فقط خواهشا فراموشمون نکنید...

..............................................خداحافظ................................................

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



    

 

         ..................نفسهای بی هدف....................

 

 به تمام آسمانها ...

            به تمام وسعت اشک...

                         ای دلیل زنده بودن من ...

                                           تو بدان که درنگاهم ...

 

       ...تو را چون صبح فردا دوست می دارم... 

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



 

وقتی که دلم به خیال دیدن اسمانها پا در لجن زارگذاشت فهمیدم

که دلم خواهد رفت

ای وای که هر چه چشم دید دل فریاد زد

دل چشم هردو غرق در مرداب سکوت شدند و هیچ کس صدای بی صدایشان را نشنید

اری در این جهان همه چشمها را بسته اندو بر دلهایشان مهر سکوت زده اند

تا مبدا صدای فریاد بی گناهی ارامششان را درهم افکند.

وقتی که دلم  در پیش چشمان هزاران شاهد در دادگاه بی کسی به مرگ محکوم شد

صدای التماس های چشمم در میان خنده های مردم نامرد گم شد

دلم که توان دفاع نداشت...چشمهایم نیز توان سخن نداشت

وقتی که در میان هزاران چشم دلم تازیانه می خورد دیدم چشمهای  پر از نفرتی را  که به انتظاربه خاک افتادن دلم بودند

 دلم که گناهی نداشت

اری این گونه است مرام مردم این دنیا

چشمان من به خاک افتاد و در میان لگد های این مردم پست به خاک خون کشیده شد

ولی شنیدم که هنوزالتماس می کرد

دلم نیز به حرمت چشمانم سرش را بر زمین گذاشت

ناگهان در پیش چشمان حیرت زده ای چشمم دلم جان داد

چشمهایم باور نمی کرد

نمی توانست باور کند...

که تنها شده است

چشمهایم چشمهایش را بست دیگر هیچ نگفت

می دانم چشمهایم نیز خواهند رفت و

من مردن خود را به چشم خواهم دید

افسوس که هیچ کس نمی فهمد

 و من به انتظار خواهم نشست 

در انتظار روزی که خود نیز به چشمهایم بپیوندم...

ز دنیایی که مردانش عصا از کور میدزدند

من خوش باور نادان محبت جستجو کردم.....

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



 به خدا دوست دارم

           سهراب گفت:

           زیر باران باید رفت! رفتم ولی...

            گفت:

           چشمها را باید شست! شستم ولی...

            گفت:

            جور دیگر باید دید!دیدم ولی...

           ولی او نه چشمهای خیس وشسته ام را...

           نه نگاه دیگرم را...

           هیچکدام را ندید.

           فقط در زیر  باران با طعنه ی خندید گفت:

                                       دیوانه باران ندیده!!!

          نیستش

          نمی دونم کجاست

          فقط میدونم که ندارمش

          هیچ وقت نخواستم که تو رو با چشمات بیاد بیارم

          نمی خواستم که تو رو تو گم ترین آرزوهام ببینم

          نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم هنوزم دوست دارم

          آخه تو حول ولای پریشونی تو رو نداشتم

          ای بابا دله تو هیچ

          حالمون خوش

         ای بی مروت

         دیگه دلی میمونه

         که جون دل کبوتر بتپه

         که با شما از جون زندگیش بگه

         بگه که هنوز زندست

 

         غریبه آمد.........................عاشقم کرد

                 غریبه رفت.........................خاکسترم کرد

         ز تنهایی زدم تکیه به دیوار زحسرت

                             تنهایی نکشیدی که بدانی چه کشیدم

                                     

                              

                                      

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



  ارزویی ست مرا در دل که روان سوزد و جان کاهد

 

 هر دم آن مرد ..... را  با غم و اشک و فغان خواهد

 

 به خدا در دل و جانم نیست هیچ جز حسرت دیدارش

 

 سوختم از غم و کی باشد غم من مایه ی آزارش

 

 شب در اعماق سیاهی ها مه چو در هاله ی راز اید

 

 نگران دیده به ره دارم شاید آن گمشده باز آید

 

 همه وقت و همه وقت دلم آن گمشده را می جوید

 

 زین همه کوشش بی حاصل عقل سرگشته به من می گوید :

 

 زن بدبخت دل افسرده ببر از یاد دمی او را

 

 این خطا بود که ره دادی به دل آن عاشق بد خو را

 

 آن کسی را که تو می جویی کی خیال تو به سر دارد ؟

 

 بس کن این ناله و زاری را بس کن او یار دگر دارد

 

 می روم تا که عیان سازم راز این خواهش سوزان را

 

 نتوانم که برم از یاد هرگز آن مرد ..... را

 

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



روزگاری خواب عشق و خواب رنج عشق دیدم

 خواب گیسوان اشفته و گلهای معطر خواب گفتگوهای تلخ

 خواب نغمه های غم انگیز و اهنگهای افسرده دیدم

 اما دیریست که دیگر همه ی این رویاها از میان رفته است

 و همراه انها عزیزترین رویای زندگی من نیز مرا ترک گفته است

 اکنون دیگر به جز این اشعار عاشقانه

 که یادگار هیجانهای اتشین منند چیزی بر جای نمانده است

 راستی شما ای ترانه های عشق چرا بی جهت پیش من مانده اید؟

 چرا از من نمی گریزید؟

 تا به نزد ان رویایی که شما را پدید اورد و خود مرا ترک گفت بروید

 وقتی او را یافتید از جانب من سلامش گویید و بگویید که 

 من این ترانه های عشق را تنها به یاد او مینویسم

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



کاش می شد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت

کاش می شد هرچه هست بر دفتر خوبی نوشت

از قلم هایی که بر عالم رواست

با محبت با وفا با مهربانی ها نوشت

کاش اشتباه هرگز نبودش در جهان

داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

کاش دلها از ازل مهمور حسرت ها نبود

کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت

 

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



من روز خویش را

 با آفتاب روی تو

 کز مشرق خیال دمیده است

اغاز میکنم

 من با تو مینویسم و میخوانم

 من با تو راه میروم و حرف میزنم

 وز شوق این محال

 که دستم به دست توست

 من جای راه رفتن

 پرواز میکنم

 آن لحظه ها که مات

 در انزوای خویش

 یا در میان جمع

 خاموش مینشینم

 موسیقی نگاه تو را گوش میکنم

 گاهی میان مردم در ازدحام شهر

 غیر از تو هرچه هست را فراموش میکنم

 گویند این و آن به هم آهسته:

 دیوانه را ببینید

 بیخود چو کودکان

 لبخند میزند

 با خود چگونه گرم سخن گفتن است

 من دور از این ملامت بیگاه

 همچنان سرمست

 در فضای پریخانه راز

 شاد از شکوه طالع و بخت موافقم

 آخر چگونه بانگ برارم که :

 عاقلان من دیوانه نیستم

 به خدا سخت عاشقم

عاشق.....

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



 کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای ارزوهایم یکایک زرد میشد

افتاب دیدگانم سرد میشد

اسمان سینه ام پر درد میشد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ میزد

چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پرشور و رنگ امیز بودم

کاش چون پاییز بودم 

دلم امروز بی رنگ است هوایش افتابی نیست


کمی تا قسمتی غمگین دلم امروز طوفانی ست

دل پاییزی ام امروز گرفته ابری است و سرد


تمام کوچه های او پر است از برگ های زرد

 پاییز ای مسافر خاک الوده

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگهای مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه میدهد به دل شاعر

سنگین غربت تیره و خاموشت

جز سردی و ملال چه میبخشد

بر جان دردمند من اغوشت

 در ان هنگام که دستان نسیمی سرد

ز روی سنگفرش هر خیابان

می برد پوسیده برگی زرد

در این اندیشه می مانم

اگر روزی بیفتم از دو چشمانت

تن زرد فروپاشیده من را

کدامین باد خواهد برد ؟

خواستم آن ابدیت من باشم

اما فراموش کردم که من آن برگ سبزی هستم

که با اولین پاییز زرد می شود

  زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

  شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاری ست که عاشق شده است

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



 بعد از این بر دوریت ای دوست عادت می کنم

بعد از این با اشک و محنت بی تو خلوت می کنم

بعد از این در عالم بیماری و دلواپسی

 عشق و احساس خودم را با تو قسمت می کنم

بعد از این در دل شبها غمگین و زار

با دل درد اشنایم بی تو صحبت می کنم

 میروم در جاده های ساکت و بی انتها

هر کجا جای پایت را دیدم اقامت می کنم

حرف اخر ای دل درد اشنای تنگ من

 

ترک عشق و عاشقی ها تا قیامت می کنم

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



 

طفلی دل من بی تو شکیبا شدنی نیست

 این غنچه ی پژمرده دگر وا شدنی نیست

پیداست غم عشق تو از رنگ نگاهم

 سوگند به چشمان تو حاشا شدنی نیست

بی مرحم اعجاز نگاه تو عزیزم

 این کهنه ترین زخم مداوا شدنی نیست

بعد از تو نبندم دل به کس اری

 عشق دگری در دل من جا شدنی نیست

باور بکن این زندگی اندر منظر من

 بی منظر چشم تو زیبا شدنی نیست

افسرده ترین است دلم بی تو بهارا

 این باغ خزان دیده شکوفا شدنی نیست

یخ بسته وجودم ز زمستان جدایی

 برف غمت از دشت دلم پا شدنی نیست

گفتم ببرم خاطره ی عشق تو از یاد

 هر چند که کوشیده ام اما شدنی نیست

دیریست به دنبال تو میگردم و افسوس

  این گمشده انگار که پیدا شدنی نیست

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



 

مطمئن باش که مهرت نرود از دل من

مگر ان روز که در خاک شود پیکر من

اتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

چون که گورم بشکافند ز عین می بینند

ز خاکستر عشقم باقیست اتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری ز عشقی سوزان که هست گرم و فروزنده هنوز

 

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار انتظارت تا سحرگاه شبی هم پای پیچکها نشستم

تو از راه امدی با ناز و ان وقت تمنای مرا دیدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیز است تو شیداییم را به چشم خویش فهمیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتی است  ولی دل را به چشمت هدیه کردم

سر راهت که میرفتی تو انرا به یک پروانه بخشیدی و رفتی

صدایت کردم از ژرفای یک یاس به لحن ابی و نمناک باران

نمی دانم شنیدی برنگشتی و یا این بار نشنیدی و رفتی

عجب دریای غمناکی است این عشق ببین با سرنوشت من چها کرد

تو هم این رنجش خاکستری را میان یاد پیچیدی و رفتی

تمام غصه هایم مثل باران فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم فقط یک لحظه باریدی و رفتی

دلم پرسید از پروانه یک شب چرا عاشق شدن درد عجیبی است؟

و یادم هست تو یکبار این را ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من تو مثل غنچه خندیدی و رفتی

دلم گلدان شب بوهای رویاست پر از اطلسی های نگاهت 

تو مثل یک گل سرخ وفا دار کنار خانه روییدی و رفتی

غروب کوچه های بیقراری حضور روشنی را از تو می خواست

تو یک ان امدی این روشنی را به روی کوچه پاشیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه ی عشق مرا تا اسمان ها با خودش برد

و تو در اخرین بن بست این راه مرا دیوانه نامیدی و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را نمی دانی که من ان شب چه کردم

خوشا بر حال ان چشمی که انرا به زیبایی پسندیدی و رفتی

هوای اسمان دیده ابری است پر از تنهایی نمناک هجرت

تو تا بیراهه های بیقراری دل من را کشانیدی و رفتی

کنار دیدگانت چشمه ای بود و من در پای چشمه تشنه ماندم 

تو بی انکه بپرسی این عطش چیست ز اب چشمه نوشیدی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستم خورد گشتم  تو پایان مرا دیدی و رفتی

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



 در میان من و تو فاصله هاست

 گاه می اندیشم ،

 می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

 تو توانایی بخشش داری

 دستهای تو توانایی آن را دارد ،

 که مرا زندگانی بخشد

 چشم های تو به من می بخشد

 شورِ عشق و مستی

 و تو چون مصرعِ شعری زیبا ،

 سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی

 

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



بود شمعي در غم پروانه اي

 روشن و تنها به فکر چاره اي

 شاپرک پروانه اي در فکراو

 آتشي در جان او افکنده بود

 درد پروانه ز درد شمع بود

 شمع هم از درد پروانه فروزان گشته بود

 

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



 

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



                                        به نام خدا

باز می نویسم از یک احساس در قلبم که مرا دیوانه کرده

برایت چه بنویسم

از مهری که در رودخانه ی قلبم جارسیت

یا از طوفان سهمگینی که در قلبم غوغایی به پا کرده

یا از اوراقی که سطر به سطر نام تو و عشق تورا در خود جای داده

ای مهربانترین دفترم صد برگ دارد

و من هر صفحه را با نام تو و یاد تو پر کرده ام

و سر انجام به زیباترین نکته ی هستی رسیده ام:

 

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



عشق من چون اقیانوس عمیق است عشق من چون رودی بی پایان است

عشق من چون شاخه گلی است که زیباییش از ان توست

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



      

                          نگاش کردم ...نگام کرد

                           خندیدم ...خندید

                          شیفتش شدم...تونگام گم شد

                           تو شادیاخندیدیم...تو غمها پشت هم بودیم

                          عاشقش شدم ...دیوونم شد

                          واسش مردم ...کم اورد

                          حالا من سالهاست که دارم میمیرم

                           ولی اون به یه کس دیگه نگاه کرد

                                                     

                                                              ...تا اون رو هم مثل من...

                                                              دلم می خواد داد بزنم بگم اون نارفیق

                                                               اما اون خیلی وقت که منو خفه کرده

                                                                امیدوارم غم رو دلت خیمه بزنه

                                                                امیدوارم روزی صد بار بمیری

                                                                 امیدوارم تنها بشی

                                                                  که منو تنها کردی

                                                                  ای بی معرفت...

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



    

   از چشمانم وارد شدی

                اما همه ی وجودم داره به پات می سوزه

                                           تورو خدا روتو از من بر نگردون

                                                                                تو رو خدا نرو

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



   روی سنگ قبرم بنویسید که دیوانه دلی خفته در این خلوت خاموش

                                که او زاده ی غم بود ز غم های جهان گشته فراموش

      

   

 ایمردم تابوتم را در کوهسار ها بسازید هر کجا که ارام گرفت آنجا را آرامگاهم قرار دهید

   پارچه ی سفیدی بروی تابوتم بکشید تا همه بدانند قلبم سیاهی را دوست ندارد

   دستهایم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند آنچه را که می خواستم به آن نرسیدم

   چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند همیشه چشم به راه دلداربودم

  به دوستان بگویید براییم گل نیاورندچون گلی در قلبم روییده که هرگز پژمرده نخواهد شد

  تکه یخی بر روی قبرم بگذارید تا بر اثر تابش افتاب ذوب شود و بجای دلدارم اشک بریزد 

  من به مرگم راضییم اما نمی آید اجل     پس چنین است کز اجل هم ناز می بایید کشید

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



                                   روزگار غریبی است....

             

 

         دهانت را می بویند که مبادا گفته باشی دوستت دارم و دلت را می بویند.. .

         روزگار غریبی است نازنین

         عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

        عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

        روزگار غریبی است نازنین  

        آنکه به در می کوبد شبا هنگام 

        برای دزدی چراغ آمده است

        نور را در خانه نهان باید کرد

        روزگار غریبی است نازنین   

 

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



               

                        روزی که در پشت شیشه ی اتاقم نوشتم دوستت دارم 

                        تو گفتی شیشه احساس ندارد

                        اما شیشه چون ابر بهاری گریست

                        از او پرسیدم تو چقدر مرا دوست داری

                        گفت به اندازه ی ستاره های آسمان

                        ولی در آسمان ستاره ی ندیدم

            

                    زشراب بوسه هایت که از آن همیشه مستم

                    گل من تو را من اکنون همه عمر می پرستم

                  

                                     

 

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



           

کاش می فهمیدم قلب مادرم که هر روز صبح زندگی را فریاد میزد کی پوسید

کاش می فهمیدم محبت چشمای پدرم که سرتاسر زندگیم بود کی از من دریغ شد

کاش تنها نبودم

کاش می فهمیدم کودکیم با آن شیطنت ها در آن خانه قدیمی خواهند پوسید

کاش می دانستم روزی همین روزها هم خواهند پوسید

کاش تنها نبودم

 

کاش می دانستیم ان گلهای رنگارنگ داوودی که در بعد از ظهر جمعه ی غمگین با آن همه دقت جدا کردیم خواهند پوسید

کاش به من می گفتید

میراثی از ان روز ها برایم نمانده

کاش می دانستم آن چشمانی که در روزی سرد در دامنه ی کوه به من گفتند دوستت داریم خواهند پوسید 

چرا به من نگفتید قلب مادرم کجاست

گلهای داوودی کی پوسیدند

آن چشمها کی از من دریغ شد

کاش تنها نبودم

کاش تنها نبودیم

 

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



کاش آن کس که تو را این همه زیبا می کرد  

                                                            اول از روز ازل فکر دل ما می کرد 

یا نمی داد تو را این همه بیدادگران

                                                           یا مرا در غم عشق تو شکیبا میکرد

   

  ای خاطره مرا به آنجا برید که دلم برای اولین با به تپش های دلی دیگر پاسخ داد

                        

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



سلام دوستان این بار چند تا عکس با حال از یونسنگ گذاشتم امیدوارم حالشو ببرید در ضمن یادتون باشه من هنوز منتظر همکاری شماها هستم به خدا قسم اگه می رسیدم براتون پست میدادم ولی باور کنید نمی رسم پس خواهشا کمکم کنید باز هم از همتون تشکر می کنماین هم اولین عکس

یونسنگ جان

این هم دومین عکس که خودم خیلی این عکس رو دوست دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

یونسنگ جان

بقیه عکس ها هم در ادامه ی مطلب فقط نظر بدید تا من هم واستون بیشتر پست بدم

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب...
+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



دوستان اگر کسی از شما دلش خواست که در نوشتن این وبلاگ کمکم کنه در قسمت نظر خواهی همین پست بنویسه امیدوارم بتونم با مطالب وعکس ها ی جدید تر شما را راضی کنم با سپاس فراوان
+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



دوستان امیدوارم نظر دادن را یادتو نره ولی چه کنیم بازم عکس واستون میذارم فقط خواهشه نظر بدید امیدوارم همیشه موفق باشید با تشکر فراوان مدیر وبلاگ این حقیر(سجاد مرتضوی) من بازهم تاکید کنم دوستان من فقط واسه ی شما کار می کنم پس بگید چی می خواهید بر دیده ی منت براتون میذارم در ضمن  تا بخواهید کلیپ دارم که اون بسته به نظراتتون است هر ۵ نظر یک کلیپ.....  
+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  | 



اجودانگ

این عکس این بازیگر جیگر طلای کره ای

+ به يادگارمانده     توسط ديوانه تنها به نام سجاد و محسن  |